کد خبر : 1880
تاریخ انتشار : جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱ - ۶:۰۰
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای نگاهی به زندگی سه شهید دلاوراز سراب بسته هستند
-

نگاهی به زندگی سه شهید دلاوراز سراب

نگاهی به زندگی سه شهید دلاوراز سراب

تقدیم به ارواح مطهر شهیدان والامقام علی آراسته ، موسی حکم آبادی و فرهاد پورعبدی *روایتگر فتح:مصطفی مشهدی قسمت اول با گذشت چند سال از شروع جنگ همه می دانستند که عملیات‌های اصلی و گسترده در فصل زمستان در جنوب کشور طراحی و اجرا می شوند . اکثر رزمندگان از ماهها قبل برای حضور در

تقدیم به ارواح مطهر شهیدان والامقام علی آراسته ، موسی حکم آبادی و فرهاد پورعبدی

*روایتگر فتح:مصطفی مشهدی
قسمت اول


با گذشت چند سال از شروع جنگ همه می دانستند که عملیات‌های اصلی و گسترده در فصل زمستان در جنوب کشور طراحی و اجرا می شوند . اکثر رزمندگان از ماهها قبل برای حضور در عملیات و گذراندن آموزش‌های لازم اعزام شده بودند و این کاروان بازماندگان نیروهای شرکت کننده در عملیات بودند که برای ادامه عملیات که تا دو و نیم ماه طول کشید؛ عازم می شدند. شب سرد زمستان را در مسجد حوزه علمیه طالبیه بودیم و فردا ضمن پوشیدن لباس بسیجی سوار اتوبوس شدیم. در داخل اتوبوس )شهید( علی آراسته ، صادق بهلولی، )شهید (فرهاد پورعبدی، )شهید( موسی حکم آبادی ، رضا سلامی ، غلامرضا دانشور و حسن مستفید نشسته بودند؛ به دلیل وسعت عملیات، سپاه به فرماندهان و نیروهای ستاد در شهرستانها نیز فراخوان زده بود؛ لذا تعدادی از برادران سپاه سراب از جمله برادران رزاق شکرانه ، حیرت انگیز، حاج علی عباس (مرحوم) و رضا الهوردی پور (مرحوم) و … نیز بودند. آقای فریدونی ، فرمانده وقت سپاه نیز با فرماندهان سایر شهرستانها با خودرو دیگر کاروان را همراهی می‌کردند. اکثر‌ افراد داخل اتوبوس آشنا بودند و بعضی ها را برای اولین بار می‌دیدیم. ساعتی طول نکشید که به راحتی با هم انس گرفتیم و شوخی‌ها و متلک‌ها شروع شد. تو نور بالا می زنی ، توعمودی میروی و افقی برمی‌گردی ، من لیاقت شهادت ندارم ، قول بده ما را هم شفاعت کنی، وصیت کردی یا نه ؟… جملاتی بود که همانند سایر اعزام‌ها رد و بدل می شد.
در طول مسیر اعلام ادامه پیروزی های رزمندگان اسلام همراه با مارش پیروزی از رادیو همه را به وجد می آورد و برای رسیدن به جبهه لحظه شماری می کردند در طول مسیر برادر حیرت انگیز مرتب نوحه می خواند. تا برادر حیرت خسته شد و نشست راننده خواست نوار ترانه پخش کند که با اعتراض اکثر رزمندگان مواجه شد. راننده دلیل گوش کردن به ترانه را جلوگیری از خوابیدنش اعلام کرد لذا برادر حیرت وساطت کرد و دوباره شروع به خواندن نوحه کرد و … بالاخره به پادگان لشکر در دزفول رسیدیم . آقای فریدونی و برادران سپاهی جهت مشخص شدن محل ماموریت به ستاد لشکر رفتند. ما داخل پادگان در موقعیتی که منتظران شهادت نامیده می شد مستقر شدیم . بعد از چند روز در قالب گردان سلمان به فرماندهی آقای حبیب‌الهی اهل مراغه که فرمانده سپاه مرند بود سازماندهی ‌و در محل گردان حضرت ابوالفضل که قبل از ما بمباران شده بود جایگزین شدیم. در طول چند روز وظایف افراد مشخص شد و قرار شد حسن مستفید و بنده آرپی جی زن باشیم و صادق بهلولی و غلامرضا دانشور کمک آرپی جی حسن و شهید موسی حکم آبادی و شهید فرهاد پورعبدی کمک آرپی جی بنده باشند.
شهید علی آراسته به عنوان تک تیرانداز و رضا سلامی در یکی دیگر از گروهان ها مسئول دسته بودند؛ در طول فرصت حضور در پادگان تمرینات لازم برای تیراندازی و آمادگی جسمانی انجام می‌گرفت و ضمن انجام تمرینات برای اعزام به خط لحظه‌ شماری می کردیم. همچنین هرکس که فرصتی پیدا می کرد در جائی دور از چشم دیگران ، در گوشه ای راز و نیاز می کرد و یا حرف دلش را در قالب وصیت نامه‌ می نوشت.

سمت دوم
رفته رفته رفتارهای خاصی از برخی همرزمان به چشم می خورد . شهید موسی حکم ابادی با همه شوخی می کرد. مثل برادر بزرگش (مرحوم حاج یحیی) وانمود می کرد که از اسم گوجه فرنگی بدش می آید لذا هرکس او را می دید و می گفت: “پامادور” او قیافه می‌گرفت و ابراز ناراحتی می کرد و… همه می خندیدند. خیلی‌ها باور کرده بودند که موسی واقعا به گوجه فرنگی حساسیت دارد؛ ولی یک روز به آرامی به من گفت: “از گوجه فرنگی بدم نمی‌آید؛ فقط با این بهانه می خواهم بچه‌ها خوشحال و شاداب باشند. ”
شهید فرهاد پورعبدی شانزده ساله، نوجوان‌ترین فرد همراه ما و از خانواده ای فقیر، رفیق شفیق موسی بود. برخوردهایش نسبت به سن و سالش متفاوت بود گویا فرد پخته و جوانی است. شهیدحکم آبادی که قبل از اعزام در اجرای تئاتر در مدرسه نقش بازی کرده بود در طول این دوره با همکاری شهید پورعبدی وصیتنامه و تشییع جنازه خود را در قالب نمایشنامه اجرا میکرد . در این نمایشنامه علی و محمدرضا که از افراد معلول سراب و مورد علاقه موسی بودند ( در زمان جنگ در تشییع جنازه شهدا حضور می یافتند) جنازه موسی را تلقین می دادند و فرهاد نقش آنها را بازی می کرد. آنها با این کار مرگ را به بازی گرفته بودند.
شهید علی آراسته کاملا متفاوت بود. بزرگ منشی و رفتار طلبگی‌‌اش همه را مجبور می کرد که با احترام با او رفتار کنند. بیشتر از همه به ذکر و نماز و دعا وقت می‌گذاشت . جزو اولین نفرات بود که در مراسمات معنوی و نماز جماعت حاضر می شد. سرسفره‌ی غذا هوای همه را داشت؛ دیرتر از همه شروع به غذا خوردن می کرد و زودتر کنار می کشید و الگوی معنویت و اخلاق جمع دوستان شده بود. در حالی که بقیه در تقسیم بندی‌ها تلاش می کردند در کنار دوستان و همشهری های خودشان باشند ایشان هیچ تلاشی در این مورد نداشت و به همین خاطر به راحتی پذیرفت تا در دسته دیگری به عنوان تک تیرانداز فعالیت کند. در یک کلمه اگر سئوال می شد که در بین جمع بچه ها چه کسی مراقبت بیشتری در نماز و دعا از خود نشان می دهد و چه کسی لیاقت شهادت دارد حتما شهید آراسته جزو برگزیدگان بود.
طی این مدت کوتاه بچه ها بیش از حد با هم صمیمی شده بودند. بالاخره بعد از مدتی انتظار به سر آمد و قرار شد به منطقه عملیاتی اعزام شویم. شور و شوق عجیبی بود . همه فورا وسایل ضروری را جمع کردند و باعجله برای سوار شدن به اتوبوس‌ها صف کشیدند. بعد از ساعت‌ها طی مسیر با اتوبوس بامداد به داخل نخلستان‌های کنار اروند رود رسیدیم و بعد از خواندن نماز صبح با قایق به آن سوی اروندرود انتقال یافتیم.

قسمت سوم
آثار درگیری‌های روزها و شب‌های قبل همچنان در شهر فاو باقی مانده بود . انبارهای نفت کنار شهر شعله ور بودند و دود ناشی از آتش سوزی بخشی از آسمان را پوشانده بود. روزهای قبل منطقه و بیمارستان صحرایی بشدت بمباران شیمیائی شده بود. صدای شلیک توپ از طرف نیروهای خودی و انفجار توپ‌های دشمن و بوی باروت همه جا را فراگرفته بود. هواپیماهای جنگی میراژ که رژیم صدام از فرانسه خریده بود در ارتفاع بالا از اول صبح پرواز و تلاش می کردند تا پل روی اروند رود و سایر پل های منتهی به این منطقه را بمباران و ارتباط با خط مقدم را قطع نمایند ولی آتش مداوم پدافند هوائی این کار را برای آنها سخت می کرد. در کنار اروندرود همچنان آثار سیم خاردار ارتش عراق که قتلگاه شهدای شب اول عملیات بود همچنان به چشم می خورد.
در شهر فاو بعضی از بچه های سراب را دیدیم و با بعضی از آنها در کنار مسجد فاو که دیوارهایش پر از آثار گلوله و توپ بود و بعد از فتح شهر شعارهای انقلابی و برخی از بیانات حضرت امام (ره) روی آنها نوشته شده بود عکس گرفتیم . نیروها به نوبت با وانت های تویوتا از جاده آسفالته به سمت کارخانه نمک که محل اصلی درگیری با عراقی ها بود انتقال می‌یافتند. ریزش پی در پی گلوله های خمپاره نشاندهنده فاصله نزدیک کارخانه نمک با خط مقدم بود.
بعد از خواندن نماز مغرب و عشا در ساختمان کارخانه نمک به صورت ستونی و در تاریکی شب تا رسیدن به پشت خط به آرامی حرکت می‌کردیم. شهید حکم آبادی که با فاصله اندک پشت سر من حرکت می کرد چند بار آرام این جمله را در گوشم تکرار می کرد: مواظب باش که از همدیگر جدا نشویم . جواب می دادم باشه از هم جدا نمی شویم. نمی دانستم که تنها بعد از چند ساعت موسی به عنوان اولین شهید این جمع پرخواهد کشید. نوجوانان و جوانان کم سن و سال در میدان عشق و آتش و انفجار با نهایت جسارت به استقبال شهادت می رفتند.

[۷:۳۴ قبل‌ازظهر, ۱۴۰۰/۱۲/۲۰] مصطفی مشهدی: قسمت چهارم
وقتی محل استقرار نیروها مشخص شد من و حسن به همراه کمک آرپی جی زن ها کنار هم بودیم ولی علی آراسته و رضا سلامی با ما فاصله داشتند. جواد صبوری (اردبیلی) فرمانده محور همه را در خصوص موقعیت و محل استقرار نیروهای عراقی توجیه نمود. خاکریز عراقی ها کمتر از ۲۰۰ متر با ما فاصله داشت و درست روبروی خط ما بود. به منظور تکمیل خط پدافندی و تثبیت آن، از سوی رزمندگان اسلام در سراسر محور ساحلی و میانی جبهه، آب رها شده بود و بین دوخط آب جمع شده بود. محل استقرار ما تقریبا آخرین نقطه خط و خاکریز بود . نیروهای گارد ریاست جمهوری عراق بشدت برای شکستن خطوط ایران و بازپس گیری فاو تلاش می کردند. از اول شب منورها پشت سر هم به هوا پرتاب می شدند و تاریکی مطلق لحظه ای حس نمی شد. توپ و خمپاره‌ها مثل باران از هر طرف می باریدند و صدای انفجار لحظه ای قطع نمی‌شد. در هر ثانیه دهها گلوله‌ی توپ و خمپاره پشت خط فرو می‌ریخت و منفجر می شد. گلوله ها بصورت مداوم از بالای خاکریز رد می شدند و صدای سوت آنها شنیده می شد و امکان نگاه کردن به خط مقابل را سخت می کرد. تیرباری که درست روبروی ما مستقر بود؛ بصورت مداوام به سمت ما تیراندازی می کرد . نهایتا با دستور فرمانده محور، چندین گلوله آرپی جی به سمت سنگر تیربار شلیک شد. این کار موجب فروکش کردن شلیک مداوم تیربار شد. بعد از نصف شب و با نزدیک شدن ساعات بامداد تا حدودی از شدت تیراندازی‌ها کاسته شد؛ گویا عراقی ها هم خسته شده بودند. با توجه به اینکه شب گذشته هم نخوابیده بودیم قرار شد بصورت نوبه‌ای در سنگر سرپوشیده ای که چند متر فاصله داشت بخوابیم. قرارشد موسی تا اذان صبح بخوابد و بعد از نماز جابجا شویم.
وقت اذان صبح شده بود و دوستان خواستند که اذان بگویم . به سمت کربلا که نیروها عراقی در مقابلمان بودند اذان گفتم . مدت کمی بعد از اذان صبح گلوله خمپاره ای درست در مقابل سنگر سرپوشیده‌ای که موسی داخل آن بود منفجر شد. بدلیل انبوه انفجار توجه زیادی به این انفجار از خود نشان ندادیم. به این فکر می‌کردم که چون موسی خسته بود نتوانسته بیدار شود. به دوستان گفتم بروم در داخل سنگر نماز بخوانم و موسی را هم برای نماز بیدار کنم. چیزی نگفتند. همینکه داخل شدم کسی را ندیدم غیر از جنازه‌ای که رویش پتو کشیده بودند. دلم شور می زد. پس موسی کجاست؟ نکند این جنازه موسی است؟ نکند همان انفجار جلو سنگر همزمان با خروج موسی از سنگر بوده و …
قسمت پنجم
بعد از خواندن نماز با چهره ای نگران از سنگر بیرون آمدم و نزد همرزمان برگشتم . نگاه آنها نشان می داد که از موضوعی اطلاع دارند و به من نمی گویند. سکوت برای دقایقی بین همه حاکم شده بود . نمی خواستم چیزی بشنوم لذا هیچ سئوالی نکردم . ناخواسته اشک از گوشه چشمانم سرازیر شد. در همان موقع گلوله خمپاره ای درست پشت خط و کنارمان به زمین خورد و من از ناحیه دست راست مجروح شدم . با دیدن جراحت دوستانمان مرا داخل سنگر رو باز کشاندند. آنها اصرار می‌کردند که برگردم و من قبول نمی کردم؛ فرهاد بیش از همه اصرار می کرد. نهایتا عناصر بهداری آمدند و اعلام کردند به دلیل عمق جراحت باید برگردم …
بعد از ساعتی مجروحان را در ایستگاه نفربر جمع کردند و بعد از آن جنازه ۵ یا ۶ شهید را آوردند. یکی از شهدا را با دو متر فاصله درست روبروی من گذاشتند. بعدا عناصر بهداری آمدند و وضعیت تک تک جنازه شهدا را بررسی کردند. نوبت به جنازه روبروئی رسید و گوشه پتو را از روی صورت جنازه کنار کشیدند. با تعجب چهره آرام و خاموش موسی را دیدم و به خود قبولاندم که او شهید شده است. خاطرات مدت کوتاهی که با موسی در کنار هم بودیم و عمق انس و الفت و رفتارهای صمیمی و دوست داشتنی او را در کمتر از یک دقیقه در ذهنم مرور کردم . گفتم: لیاقت شهادت داشتی. نهایتا جملات شب گذشته موسی را به کررات در ذهن مرور می‌کردم که می گفت : “از همدیگر جدا نمی شویم” و در دلم از او سئوال می کردم پس چرا به این زودی از ما جدا شدی و چرا تنها رفتی؟
خبر پیچید دیشب یک پرستو از قفس کوچید
خداحافظ گل پرپر تو را دیگر نخواهم دید
نگاهم در نگاه او، به ذهنم خاطرات او
خدایا این چه حکمت بود کو در خون خود غلطید
به یکباره تنم لرزید ز چشمم قطره ای لغزید
چه می شد ای سبکبالان مرا با خویش می بردید؟

بعد از ساعتی مجروحان به داخل نفربر انتقال یافته و پیکر شهدا را روی نفربر گذاشتند. مجروحان بعد از پانسمان اولیه در ساختمان کارخاه نمک با خودرو به بیمارستان صحرائی پشت اروند منتقل شدند و جسم پاک و خاموش شهدا همانجا ماندگار شدند…

بخش دوم
قسمت اول
آثار زخم ، ضعف و خستگی از طرفی و تزریق مسکن‌ها از طرف دیگر باعث ‌شده بود که مراحل انتقال به اهواز را حس نکنم . وقتی چشم بازکردم دیدم در یک سالن ورزشی که پر از تخت بیمارستانی و مملو از مجروحان عملیات است بستری هستم . در سالن مجروحانی که بعد از مداوا و پانسمان امکان انتقال به سایر شهرها را داشتند بستری بودند. به همراه تعداد زیادی از مجروحان شبانه با قطار به قم اعزام شدیم.
بعد از ترخیص از بیمارستان برای ادامه درمان به سراب رفتم. بعد از ظهر که به خانه رسیدم مادرم فورا آش داغی درست کرد تا بخورم و جان بگیرم و بستری که بخوابم. وقتی بیدار شدم صدای مرضیه خانم زن همسایه را شنیدم که برای دیدن مادرم و احوالپرسی از من به خانه ما آمده بود . شنیدم مادرم می گفت:” بچه از زمانی که خوابیده مدام ناله می کند و با خودش حرف می زند.” از خجالت نمی دانستم چکار کنم . حرکتی به خودم دادم و صدای مادرم قطع شد …
چند روز بعد به بسیج و سپاه مراجعه کردم تا از وضعیت دوستانمان و زمان تشییع جنازه موسی مطلع شوم ولی کسی از شهادت او خبر نداشت. تا عید آنسال خبری نشد. روزها و لحظه های فروردین سال ۶۵ برایم خیلی کند می‌گذشت تا حدی که در مورد شهادت موسی باز دچار تردید شدم. به خود امیدواری می دادم که شاید موسی زنده مانده است؛ تا اینکه اطلاعیه تشییع جنازه‌اش در تابلوها نصب شد . بعد از تشییع جنازه به همراه سایر همشهری ها جهت عرض تسلیت به منزلشان رفتیم. مرحوم حاج سعدالله (پدر موسی) با گریه در مورد وضعیت جنازه صحبت می کرد و می گفت که نصف سر شهید را ترکش خمپاره از بین برده بود. خجالت کشیدم که بگویم موقع شهادت درکنار موسی بودم . در گوشه اتاق بغض گلویم را می فشرد و تنها اشکهایم بود که از چشمهایم جاری می شد و با پدر شهید حرف می زد.
زخم دستم بهتر شده بود . بعد از تشییع جنازه موسی تصمیم گرفتم به جبهه برگردم که ناگهان اطلاعیه تشییع جنازه شهید فرهاد پورعبدی را روی در و دیوار سراب دیدم. انگار پتکی به سرم کوبیده شد. سن و سال پائین فرهاد ، خانواده فقیر و چهره همیشه خندان و معصومش و … دل انسان را بدرد می آورد ولی او همانگونه که سعی می کرد خود را فردی پخته و بزرگ نشان دهد به جایگاه واقعی اش رسیده بود . با شهادت فرهاد سنگینی و بی قراری بیشتری حس می‎کردم. در حالیکه شهادت این دو بیش از یکماه فاصله داشت ولی فرهاد درست در کنار یار غارش موسی به خاک سپرده شد؛ آیا حکمتی در دیر رسیدن جنازه موسی به سراب بود و او منتظر رسیدن فرهاد بود؟!

فروردین سال ۶۵ به دزفول رفتم و مستقیم به پادگان لشکر عاشورا مراجعه کردم. برعکس زمستان که پادگان پر جنب و جوش و مملو از نیروهای بسیجی گردان‌ها بود دیگر از نیروهای گردان خبری نبود و فقط نیروهای ستادی و نگهبانان حضور داشتند. ضمن مراجعه به ستاد مدارک پزشکی را تحویل دادم. نفر پرسنلی بعد از مطالعه مدارک جای زخمم را نگاه کرد و گفت نیروی کدام گردان بودی؟ به شوخی یا جدی ادامه داد؛ نکند خودزنی کرده‌ای؟ با اخم گفتم نیروی گردان سلمان هستم و ترکش خورده بودم و می خواهم به گردان بازگردم. جواب دادند که گردان جمع شده است و به من تسویه حساب دادند.
از دزفول برای پیگیری وضعیت کلاس‌ و درس‌ها مستقیما به دانشگاه تبریز مراجعه کردم ؛ کم کم اواخر ترم نزدیک می‌شد و باید خود را برای شرکت در امتحانات ترم آماده می کردم. بعد از چندین روز که به سراب برگشتم متوجه شدم پیکر مطهر شهید علی آراسته در سراب تشییع و در گلزار شهدای سراب آرام گرفته است. آه حسرتی از دل کشیدم. شهادت او قابل تصور بود.
بعد از بازگشت دوستانمان در مورد نحوه شهادت موسی و فرهاد سئوال کردم . حسن مستفید در مورد نحوه شهادت موسی گفت: “ظاهرا موسی نتوانسته بود در سنگر سرپوشیده بخوابد لذا آمد و در پشت خاکریز کنار من نشست. از پشت خاکریز صدای راه رفتن و پچ و پچ عراقی ها آمد و موسی بلند شد تا به پشت خط نگاه کند که همزمان خمپاره‌ای در همان نزدیکی به زمین خورد و ترکشی به سر موسی خود که در جا شهید شد. “
در مورد نحوه شهادت فرهاد هم گفتند:” در جریان عملیات تثبیت خط فرهاد در حالی که با شتاب به سمت خطوط عراقی ها حرکت می کرد مورد اثابت گلوله تفنگ قرار گرفته و به شهادت رسیده بود و توسط نیروهای تعاون به پشت جبهه منتقل شده بود .”
موضوغع شهادت علی متفاوت بود. ایشان قبل از شهادت یکبار از ناحیه دست و پا زخمی شده و برای مداوا به پشت خط منتقل شده بود. بعد از مداوا مجددا به تنهائی و به همراه نیروهای پشتیبانی که وسائل و مهمات به خط مقدم می بردند و در حالی که هنوز زخمهایش التیام نیافته بودند و از یک پا می لنگید به خط برگشته بود. در عملیات والفجر ۸ اکثر آنهائی که حضور داشتند یا شهید شدند یا زخمی. شهید آراسته از جمله کسانی بود که در عین حال که مجروح شده بود و به پشت جبهه برای درمان اعزام شده بود مجددا خود را به خط مقدم رسانده بود و ضمن شرکت در مراحل ادامه عملیات خود را به قافله شهیدان رسانده بود.
حمید فتوحی که از دوستان صمیمی علی و تا روز شهادت در کنار او بود می گوید:
” شهید علی آراسته اسوه اخلاق، انسانیت، بندگی و عاشق شهادت بود. وقتی مجروح دوباره به خط بر گشت شهادت از چهره اش نمایان بود. برخوردهای او نشان می داد که اینبار به کمتر از شهادت راضی نیست . درحالی که بنا به طبیعت خط مقدم بعضی‌ها دنبال توجیهی برای بازگشت از خط بودند او مصمم به ماندن بود . در میانه‌ی درگیری شدید ناشی از آخرین پاتک‌های گسترده عراقی ها اکثر نیروها شهید یا زخمی می شدند. من هم در سنگر کمین برای ممانعت از ورود تانک های عراقی آرپی‌جی می‌زدم که نهایتا زخمی شدم. موقع بازگشت دنبال علی بودم که گفتند شهید شده و جنازه اش را برده اند. “
آقای فتوحی، جانباز بزرگوار اعصاب و روان جنگ ، در خصوص سجایای اخلاقی و معنوی شهید می گوید:” نماز شب را ترک نمی کرد. یادم هست که بنده را به ادای نماز شب تشویق می‌کرد. روزی به بنده گفت بیا عهد ببندیم و همدیگر را برای نماز شب بیدار کنیم. گفتم من نمی‌توانم و خواب می‌مانم. گفتند پس اجازه دهید من بیدارتان کنم با رودربایستی قبول کردم ولی نمی توانستم پابه‌پای ایشان حرکت کنم. هرروز که بیدارم می‌کرد بیشتر وقتها می‌گفتم چشم الان میام ولی خوابم می‌برد. علم، ایمان و عمل علی واقعا آراسته و زیبنده شهادت بود.”
با مرور خاطرات این دوره کوتاه به این اطمینان قلبی رسیدم که شهادت این عزیزان از قبل قابل پیش‌بینی بود. در یک جمعبندی شهید موسی حکم آبادی و شهید فرهاد پورعبدی مصداق بارز جسارت ، شهامت و عشق و … و شهید آراسته مصداق عرفان و معرفت و اخلاق و … بود.
همانند اکثر عملیات‌ها، تلفات ادامه عملیات والفجر ۸ نسبت به خود عملیات بسیار بیشتر بود. به دلیل شدت درگیری اکثر نیروهای گردان سلمان طی مدت کوتاه شهید یا زخمی و نیروهای باقیمانده در گردان حبیب ادغام شده بودند. مجددا بعد از گذشت مدتی و شهید و زخمی شدن تعدادی دیگر ، باقیمانده نیروهای دو گردان سلمان و حبیب در گردان علی اکبر ادغام و نهایتا افراد باقیمانده بعد از اتمام عملیات مراجعت کردند. با توجه به اینکه مابین کارخانه نمک و خط مقدم در دید دشمن بود و پشتیبانی از نیروها از طریق خودرو مشکل بود؛ لذا نیروهای یکی از گروهان‌ها صرفا جهت پشتیبانی و تدارکات نیروهای خط اقدام می کردند که تلفات آنها بدلیل عدم وجود سنگر بیشتر از نیروهای خط بود و تمامی نیروهای این گروهان شهید یا بشدت زخمی شدند.
هر روز حجم آتش عراقی‌ها ، پاتک‌های پی در پی و ادامه مراحل عملیات رزمندگان اسلام جهت تثبیت خطوط در مقابل دشمن موجب افزایش تلفات می شد. در یکی از مراحل عملیات‌ بدلیل عقب نشینی نیروهای خودی، پیکر شهدای گردان حر بین دو خط تا آخر جنگ باقیمانده بود و امکان انتقال آنها به پشت جبهه فراهم نشده بود. نهایتا با پذیرش شکست در فاو از طرف ارتش عراق درگیری بین ایران و عراق در این منطقه تا اوایل سال ۶۷ فروکش کرد و در آن سال با عملیات مجدد عراق درگیری های جدیدی آغاز شد.
از تعداد ۹ نفر بسیجی که از سراب با هم اعزام شده بودیم ۳ نفر شهید و ۶ نفر باقیمانده مجروح شدند که شدت جراحات وارده به آقای صادق بهلولی بیشتر از همه بود. در گروهان دیگر از گردان سلمان نیز دوستان و همشهریان عزیزی حضور داشتند که بدلیل مرور زمان اسامی تعدادی فراموش شده بود. بر اساس اعلام همرزمان اسامی آنها عبارت است از:
۱- حاج علی اسماعیلی که به همراه آقای دکتر محمود واصبی و در زمان دانشجوئی اعزام شده بودند. ایشان همزمان با شهادت علی آراسته به شدت زخمی شده بود و بر اساس بیانات همرزمان در حالی که بی هوش افتاده بوده و در همان حال یا زهرا ، یازهرا می گفت از طریق کانال توسط آقای دکتر واصبی به بهداری صحرائی منتقل و جان سالم بدر برده بود.(با توجه به حضور جناب دکتر واصبی عزیز در گروه ایشان اگر صلاح دانستند می توانند بیشتر توضیح دهند.)
۲- آقای حمید فتوحی که به عنوان آرپی‌جی زن گروهان حضور داشته زخمی شده بود.
۳- آقای قدرت دلیری به همراه آقای یوسف دلیری در این گروهان حضور داشته و زخمی شده بود.
۴- آقای علی نوری ، برادرخانم حجت الاسلام تقی زاده از شربیان، دچار موج گرفتگی شدید شده و مدت‌ها با این عارضه درگیر بود.
۵- شهید بیوک منیری و شهید علیرضا راجی به همراه آقای سیروس آرش‌نیا در اعزام‌های بعدی به خط مقدم اعزام و به این دوستان پیوسته بودند. این عزیزان نیز تنها چند روز بعد از شهادت علی آراسته به درجه رفیع شهادت نایل آمدند.
یادمان نرفته است
روزهای آتش و انتظار و انفجار، یادمان نرفته است
سینه های داغدار، نخلهای سربدار، یادمان نرفته است
چکمه های پرزخون، عشق و ترکش جنون، پاتک و تک و نبرد
ورد لب دعایمان یا علی و ذوالفقار، یادمان نرفته است
کفتران عاشق و زخمی و شکسته بال، لا له های بی سرو
دستهای مانده بر سیمهای خار دار، یادمان نرفته است
حک شده است بر دل و یادمان نمی رود، جای جای شهرمان
مانده خون هر شهید همچو نقش یادگار! یادمان نرفته است
شاعر: آزاد کاعباسی
بخشی از وصیت نامه شهید موسی حکم آبادی:
از مسوولین عزیز می خواهم که در کارهای خود دقیق باشند . و طرفدار راستین اسلام و امام باشند و موجب آزردگی روح شهداء و خانواده آنان نشوند و به کسانی که در خط مقدس اسلام منحرف شده اند ، توصیه می کنم که به سوی حق رو بیاورند …

بخشی از وصیتنامه شهید فرهاد پورعبدی :
ای عزیزان، باور کنید که سعادت در قبول سختی ها و مشکلات است. یقین داشته باشید، که شکست و بدبختی و ذلت ما موقعی است که در پی آسایش و راحتی دنیا و مادیات باشیم. ای جوانان، مبادا که در رختخواب ذلت بمیرید، ای برادران اینقدر خود را در رفاه گم نکنید، زیرا در این حال دین و دنیا را با هم می بازید، پس بیایید، خود را برای آخرت آماده سازیم.
بخشی از وصیت نامه شهید علی آراسته
… به‌نام خدایی که جانم در دست اوست. بنام او که تمامی نصرت‌ها و پیروزی‌های ما از اوست. بنام او که بر ما منت نهاد و چه منتی و چه نعمتی والاتر از این که ما را در آن دنیا نزد خدا و پیامبران و امامان رو سفید نمود…
… شما را قسم می‌دهم بخون بناحق ریخته شده شهیدان، بین برادران متعهد و حزب اللهی فاصله نیاندازید و هر کس را با یک مارک از صحنه دور نکنید. بخدای سبحان قسم که این از بزرگترین گناهان است و بزرگترین عامل شکست انقلاب. این جوانان معصوم را اذیت نکنید. اینها برای انقلاب زحمت‌ها کشیده‌اند و حتی بعضی جانشان را در این راه داده‌اند.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.